استتار تو حزین است برون آ دیگر
به امید اون روز
(ندا)
کسی که ما رو به خاطر چیزی که هستیم بخواد و بپذیره که ما کامل نیستیم.
ولی چند نفر از ما می تونن همچین کسی رو داشته باشن در کنار خودشون؟
چند نفرمون قدر این آدما رو میدونن؟ به قول شاعری:
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر میکشد و دوست در کنارم نشسته است
و چه بسیار که چیزی را طلب میکنم و آن چیز در حلقه ی نگین من است
عیب بزرگ اکثر ما اینه که تو آرزوی بدست آوردن یه کسی هستیم
که ما رو بفهمه دوستمون داشته باشه و بهمون وفادار باشه
ولی وقتی این آدم در کنارمون باشه نمی بینیمش حسش نمیکنیم
محبتش وفاداریش حسش به ما دیده نمیشه درک نمیشه مثل همون نگین انگشتر
که تو دستمونه ولی ازش غافلیم چون همش می خوایم بیشتر بدست بیاریم
حتی تو عشق .اگه کسی دوستمون داشته باشه میریم سراغ بعدی که اونم شیفته کنیم
که کاخی از انسان های عاشق داشته باشیم که خودمونو به خودمون ثابت کنیم
که بگیم ما قدرتشو داریم و چه گمراهیم
انسان همیشه تو حسرته
تو حسرته چیزی که نداره و اگه داشته باشه تو حسرت مرغ همسایه
وقتی کسی رو دوست داریم و اون اینو نمیدونه سعی میکنه کاری کنه که اینو بهش ثابت کنیم
و وقتی ثابت کردیم دیگه کارمون تمومه. یعنی هیچ وقت نباید کسی رو از احساست مطمئن کنی
ولی این واقعا شدنیه؟ انسان واقعا موجود ناشناخته ایه و البته بیرحم.
کاش معنی محبت دوستامونو نگرانیشونو و ارزش قائل شدنشونو می فهمیدیم
کاش درک میکردیم بد بودن کار سختی نیست همه میتونن بد باشن
میتونن ما رو به بازی بگرین ما رو بشکنن ولی دوستامون و کسایی که
دوستمون دارن متفاوت عمل میکنن با اینکه می تونن بد باشن.
پس قدر داشته هامونو عشقامونو و دوستامونو بدونیم قبل از اینکه خیلی از ما دور بشن
قبل از اینکه برنجونیمشون و از دستشون بدیم .
باهاشون صادق باشیم و انسان باشیم
که مرید ره عشقت به رهی بند نشد
چشم تو چون قفسی بی درو پرگل باشد
کس چو من راغب و زندانی و در بند نشد
تو همان یوسف زیبا و دلارایی که
به زلیخا چو منی عاشق و پابند نشد
(ندا)
شرمساری چشمانم را پذیرا باش در آن دم که دخترک کوچکت غمی شن وار
به در یای بیکران وجودت افکند حتی لحظه ای
بینا مباد چشمی که عظمت وجودت را با وقاحت روحش نظاره گر بود
و رنج به بزرگ دل بی مانندت آویخت
چقدر صبور چقدر باشکوه چه بی همانندی پدر
همپایه ی همان فرستاده ای از جانب خدا که نامت بر گرفته از اوست
ای صبور ای بزرگوار
کوه صبرت را هیچ آتشفشان خشمی مبارز نیست
خاک پایت را بوسه باران باید پدرم
پدرم .پدر همیشه خوب من خالقت را تا ابد ستایش سزاست چرا که چون تو پدری
چون تو مردی چون تو فرشته ای ارزانی خاکیان کرد
مردی که روح آسمانی اش را فهم نامردمان خاکی نشاید
تا ابد تا لحظه ای که فرشته ی مرگ ندایم دهد که برخیزم می ستایمت می پرستمت دوستت دارم پدر
پدرم روز تو روز ستایش زمینی ات فرخنده باد
هر روز از آن توست روزت مبارک![]()
(ندا)
چرا ارتباط بر قرار میکنیم؟چرا یه عده آدم دیگرو وارد مسیر پر پیچ و خم زندگیمون میکنیم؟
چرا؟ واسه پر کردن تنهایی مون.واسه پر کردن خلا عاطفی مون.واسه بر طرف کردن نیاز هامون
که یه جورایی پشتیبان ما باشن تو یه مسائلی.ولی اخرش که چی؟ما آدما فراموشکاریم.
فراموش میکنیم که این ادما همیشگی نیستند که می تونند برند که می تونند ما رو فراموش کنند.
آره شاید بگی اشکال نداره چیزی که زیاده آدم با یکی دیگه دوست میشیم ولی تا کی؟
بعضی وقتا ار خودم خسته میشم.از خودم از طرز تفکرم از رویاهام از آرزوهام از نوع احساسم به آدمای دیگه.
.چرا فکر میکنم دل ادمای اطرافمو نباید بشکنم؟
چرا فکر میکنم میشه از خودم هم بگذرم به خاطر عزیزام؟که این دنیا ارزش رنجوندن عزیزامو نداره؟
همه این جوری فکر نمی کنند.زیادی دور افتادم از این دنیای بی رحم
که حتی میزان علاقه ی ادما رو با ماشین حساب می سنجند
که آدمای توش مثل من نیستند که حس ادما واسشون بی ارزشه
چیزی که واسه من حرمت داره. دارم تنها می مونم. خسته ام از همه حتی از خودم.
من تارو پودی از گلم استاد کوزه گر تویی با کوره ی چشمان خود بنگر گل نا پخته را
همچون مسیحا با دمت روحی دگر در من بدم عبد توام جانان من سلطان تویی کاشانه را
(ندا)
دهانت بوي زنگاري غم مي پراكند
به عزاي چه نشسته اي بي تاب؟
زيرو رو كن خاك مرده ي تن
تبر مزن ريشه هاي حقيقت خود را
بي ريشه مشو تا نسيمي بر كندت از جاي
چون كوه باش سخت و پا بجاي كه فرياد زندگي را بي كاست آواز مي كند به تكرار
(ندا)
تو آن رویای شیرینی که در خواب نشاند خنده بر لب پاک و بس ناب
(ندا)
"ملكوت خداوند در درون ماست" اگر من و تو كاري نكنيم دو بي ارزش به هم پيوسته هستيم
و چه خواهيم داشت؟روحي خالي
اگر نوع بشر همه پندارند كه هيچ عظمتي را نماينده نيستند جهان هرگز پيش نخواهد رفت.
اما قلمرو خداوند در درون ماست.پس بايد آرام شويم و بگذاريم كانون وجودمان آرام گيرد
و در اين لحظه كشف خواهيم كرد كه عشق وجود دارد.
(جبران خليل جبران)